320. تولد دو سالگی
چند دقیقه ی دیگه 2 سالت تموم میشه عروسک :* دیشب برات یه مهمونی گرفتیم که قرار بود خودمونی باشه یهو خودشونی شد :) مامانی پیشنهاد داد دماوند باشه مهمونی که کاش خونه ی خودمون بود :( چون چند روز تعطیلی بود عمه و مریم هوس کرده بودن بیان اینجا و از اونجایی که بابا براش مهم نیست من مهمونی دارم گفته بود بیان :( هیچی دیگه کلا برنامه هام قر و قاط شد ... بعد اینجا ظرف و ظروف درست و به اندازه نیست ... حیاط رو هم که داشتن موزاییک میکردن نصفش درست شده بود نصفش نه ! اصن یه وضعی بود :( خلاصه اصلا از مهمونی راضی نبودم ... راستی عمو مسعود بالاخره اومد هااا ... ولی عمه رفت خیار گوجه ها رو آب بده :) سه شنبه مامانبزرگه اومد کمک ما ... هیچی دیگه ناهار خورد ...




